پاییز سال بعد
سراب رد پای تو
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی
سکوتت هفتمین سینه
تو نزدیکی که ماهی ها به سمت خونه برگشتن
به عشقت راه دریا رو بازم وارونه برگشتن
تو این دنیا یه آدم هست که دنیاشو تو می بینه
کسی که پای هفت سینت یه عمره سیب می چینه
سکوت
روزای سخت نبودن با تو … خلا امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه می شد … هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو می دیدم از اونور ابرا … که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم … چه جوری میتونی انقده بد شی
آدم ها
آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند،
آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند،
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.
بغض نکن
وای از سکوت تو
نبض مرا بگیر
نبضم نمیزند
انگار مرده ام
انگار رفته ام
در برزخی که تو
آرام خفته ای
گلایه هات زیاد شده
میخوام برات قصه بگم قصه ی آشنا شدن
عاشق شدن ، سکوت و غم قصه ی مبتلا شدن
میخوام برات قصه بگم، بگم از روزا و شبا
خون به دل ما میکنن اون آدمای پر جفا
گریه ی خون و درد وغم سکوت بین عقل و دل
نداره حرفی عاشقا ،عقلم شده بی آبو گل
قصه ی آشنا شدن، قصه ی آرزو شدن
یادم اومد غریبه ای ، تنها شدن تنها شدن
شب شد و من توی سکوت نگاه گرمت رو دیدم
میون تاریکی شب گریه ی چشماتو دیدم
اما تو ای رفیق خوب ، ندیدی گریه های من
اون روز و اون شب ندیدی گریه ی بی صدای من
اون کسی که خوند تو چشات درداتو فهمید با نگاه
اون کسی که دوست میداشت ، مواظبت بود با دعا
اون من بودم عزیزکم اما تو نشناختی منو
دعا میکردم واسه تو دعای اون مسافر رو
سفر به خیر مسافرم دعای من همراهته
نگاه من به آسمون دعای من به راهته
یادت باشه حرفای من، اون شب که گفتم نازنین
کاشکی بدونی تو یه روز منظور من چی بودهمین
نمیتونم چیزی بگم وقتی پر از گلایه ای
منم پر از گلایمو نمونده حرف ساده ای
تنها سکوته بین ما، حرفی نمونده همزبون
گلایه هات زیاد شده از دست من ، نامهربون
فریاد من
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ، ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!





