با اینکه رشتهاش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ میزد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شدهبودند. اگر یک روز او را نمیدید زلزلهای در افکارش رخ میداد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. میخواست حرف بزند. میخواست بگوید که چقدر دوستش دارد. تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا گرفتهبود. مدام جملاتی را که میخواست بگوید در ذهنش مرور میکرد. چه میخواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی میخواست بیان کند؟
مطالعه ادامه مطلب »
به نام او به یاد تو …
شاید غروب تلخ ترین لحظه ای باشد که خورشید آن لحظه را طی میکند و برای تو ماندن در این
سیاهی شب چیزی جز نفرت و اندوه فریادهایی که اندوه مرگ را بیان میکنند نیستند !!
غبار لحظه های زندگی تیک تیک ساعتی است که زیبایی آن را نشان میدهد !!
و من در زمستان سرد تو گل های یخی هستم که شکوفه های یخ زده ام و اما تو را باور دارم
شاید گرمی خورشید مرا از بین ببرد اما یاد تو همیشه در قلب یخی من زنده خواهد ماند …

از عشق گفتی ولی معنای وصف ناپذیرش را ندانستی اگر میدانستی تنگنای کابوس وحشتناکم را با رفتنت جلا نمیدادی و دلت راضی به آتش کشیدن دلم نمیشد …
ولی افسوس که عشقت را در صفحه ی اول دلم به ثبت رساندی …
من ساده باورت کردم و پا به راهی نهادم و داستانی را آغاز کردم که دیوارهای یک بن بست تلخ فصل آخر آن بود …
حال در انتهای این راه و در آغاز راهی هستم که برای خود رقم زدم !!