یه عالمه ترانه.. حرفهای بی بهانه! داستان و عکس زیبا؛ شعرهای عاشقانه

گفت کسی دوستم ندارد …!

گفت : کسی دوستم ندارد . میدانی چقدر سخت است .

این که کسی دوستت نداشته باشد ؟

تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی

حتی تو هم بدون دوست داشتن …….!

خدا هیچ نگفت .

گفت به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .

چشم‌ها را آزار میدهم .

دنیا را کثیف میکنم .

آدم‌هایت از من میترسند .

مرا میکشند برای این که زشتم .

زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ‌هاست .

مال گل‌ها و پروانه‌ها ، مال قاصدک‌ها ، مال من نیست .

خدا گفت : چرا مال تو هم هست .

دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک

کار چندان سختی نیست .

اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی ، و همه رنج آموختن را نمی‌برند .

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد .

زیرا که هنوز مومن نیست .

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته .

او ابتدای راه است .

مومن دوست دارد . همه را دوست دارد . زیرا همه از من است .

و من زیبایم . چشم‌های مومن جز زیبا نمیبینند . زشتی در چشم‌هاست .

در این دایره هر چه که هست نیکوست .

آن که بین آفریده‌های من خط کشید ، شیطان بود .

شیطان مسئول فاصله‌هاست .

حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

گفتگوهای کودکانه با خدا

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

 

خدای عزیز!

شاید‌هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .

لاری

 

خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.

میگی


خدای عزیز!

شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.

نان


خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟

جین


خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی


خدای عزیز!

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

آنیتا


خدای عزیز!

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

نورما


خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان


خدای عزیز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

نیل


خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

دارلا


خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

جویس


خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمهای نزنی.

دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)


خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

بروس


خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها!‌ها!

دنی

 

خدای عزیز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

تام


خدای عزیز!

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

روث

 

خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

الیوت

خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آن‌ها نگاه می‌کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند و آن‌ها را داخل جعبه می‌گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می‌کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم.
مرد کمی‌جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آن‌ها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.. پرسید: شماها چکار می‌کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

بالهایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده کرد و گفت: <اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی.>
پرنده گفت: <من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.>
انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: <راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟>
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: <نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.> انسان دیگر نخندید.
انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: <غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند، فراموشش می‌شود.>
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشم‌اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن‌وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:‌<یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را کجا گذاشتی؟>
انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آن‌گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

زیبا کاوه یی

کرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می‌کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی‌کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی‌خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی‌از خودت‚ تنها کمی‌از خودت را به من بده.

و خدا کمی‌نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می‌دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می‌تابد. روی دامن هستی می‌تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی‌داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی‌کوچک بخشیده است.

بوف


جغدی روی کنگره‌های قدیمی‌دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی‌بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن کس که می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید
 

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست. چه سئوالاتی در ذهن داری که می‌خواهی از من بپرسی ؟

گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند ؟

خدا پاسخ داد : این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می‌شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می‌خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می‌کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می‌کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می‌شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می‌کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می‌کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می‌میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسان‌ها می‌خواهید آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می‌توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. همیشه

خدا رو دوست دارم

خدا رو می‌خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می‌خوام نه واسه مشکل و حل غصه‌هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می‌خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می‌خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می‌خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می‌خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی‌زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی‌زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می‌زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می‌دونه ما عاشق همیم

رضا صادقی

  • صفحه 2 از 2
  • »
  • 1
  • 2

ورود

در کنار عاشقانه ها

مشترک شوید..

با وارد کردن آدرس ایمیل خود در کادر زیر، آخرین مطالب عاشقانه‌ ها را در ایمیل‌تان تحویل بگیرید [راهنما]

وبلاگ‌های عاشقانه

«به او بگویید» مکانی است برای بیان حرف‌ها و جملات زیبای شما به آن‌که دوستش دارید؛ لطفاً اسم او را در متن بیاورید و در ضمن بیخیال نفرین و حرف‌های منفی شوید!

به او بگویید..

Previous Next

رها: عاشقتم جعفر جونم

میثم: تمام زندگیم خدیجه جان با اینکه ۱۰۰۰ کیلومتر ازت فاصله جسمی دارم ولی هر لحظه ترو پیش خودم حس میکنم . دیونه دیونتم و دارم لحظه شماری میکنم واسه ی دیدنت . میدونم خیلی باید سختی بکشم بهت برسم و مطمئن باش بعد رسیدن بهت قدر تار موهاتو هم خواهم [...]

پویا: اخری من نبودم،یکی با اسمم نوشته بود. دوست دارم نرگس

زهرا: دوست دارم علیرضا

نرگس: پویا جان من راهنماییت کردم ولی تو بیخیال هدیه شدی؟!چرا؟! هرچی دوست داری بخر.واسه من فقط خودت مهمی حتی اگه اون روز دست خالی بیای پیشم

پویـــــــا: باشه نرگسی،بیخیال هدیه،بیا خونه. ارزش معنویشم بالاست.

نرگس: عزیز دلم پویا؛اون هدیه میتونه ارزون باشه ویا گرون ولی ارزش معنوی بالایی داره.از همه این ها که یگذریم همون لحظه های با هم بودنش به دنیا می ارزه

پویـــــــــا: یکم تو حدس زدن کمکم کن نرگسی

فرشته: مرسل مطمئنم که این پیام و نمیخونی اما کاش می دونستی بعد از اون همه روزای بد ، هنوزم بهت فکر میکنم....

زهره: وقتی ازم دوری بیشتر میفهمم تو چه هستی بی تو نفس کم میارم دوستت دارم بهروز جان بچه هامون اینو درک کردن

پریماه: با اینکه ندیدمت ام هر روز دلم برات تنگ می شه.مثل خیلی چیز های دیگه که توی این دنیا نیست اما آدم ها باز هم الکی دنبالشون می گردن.نمی دونم!شاید بشه اسمش رو گداشت دلخوشی.دلخوشی من هم اینه که می دونم تو هستی.(برای جبرییل)

حدیثه: سعییییید.... دلم واست تنگ شده...نه به اون روزایی که پیشم بودی و قدرتو ندونستم نه به الان که نیستی و دارم دیوونه میشم چه اشتباه بزرگی کردم که ولت کردم آخه نامرد تو که میدونی من دیوونه مغرورم... پس خودت برگرد

یلدا: سلام وحید عزیزم نمیدونم کجایی ول خیلی دوستت دارم

نرگس: پویای من؛ خودت میدونی که مادیات واسم مهم نیس.فقط خودت رو میخوام وسلامتیت رو.دوستت دارم به اندازه ای که حدش به سمت بی نهایت میل می کند

زهرا: شایان جان میدونی بیشتر از هر کسی تو دنیا دوستت دارم و رفتنتو باور ندارم وچون حست میکنم دوست داشتم فقط یک لحظه جای کسایی باشم تو روز کنارتنو نگات میکنن دلتنگ چشماتم عزیز چشمایی ک فقط 2 بار دیدمشون.عاشقتم گلم

پویا: یعنی از الان باید برای گرفتن کادو تلاش کنم؟ چشم خانومی،یک نرگسی که بیشتر ندارم.

اصغر: عالم جون،همچون نامت یه عالمه دوستت دارم.

علیرضا: سلام خدای مهربونم. منو ببخش که همیشه منتظرمی تا بیام پیشت ولی من همیشه جایی میرم که تو نمیخوای. ولی باز روز بعد منتظر منی که با تو باشم ولی بازم من همون کار قبلی رو میکنم ولی غافل از اینکه با یاد تو دلها آرام می گیرد.

فاطمه: سلام خدا جون خیلی دوست دارم بهم کمک کن تو امتحانا نمره های خوبی بگیرم مرسی

فرشته: علیرضا خیلی دوست دارم و ازت خواهش میکنم بفهم دوس داشتنمو

زینب: سلامی گرم به گرمی آفتاب و مهتاب دارم خدمت تک ستاره ی دلم... گل من هر کجا که باشی و فکرت هرجاییست عاشقانه میخواهمت تو را... 2 ماهه ازت بی خبرم نویدم...کجایی..؟نکنه فراموشم کردی؟صبورانه منتظرت می مانم تا بیایی....تا ابد دوستت دارم و تا زنده هستم عاشقت میمانم...حتی زمانی که روح در [...]

نرگس: من هم خیلی دوست دارم ای بهترینم.ای عزیزم و ای همه کسم(پویا ی من).راستی میخوام هدیه تولدم رو خودم انتخاب کنم .میتونی حدس بزنی چی؟

ندا: بهترینم بعد از 10 سال زندگی مشترک هر روز بیشتر به من ثابت میشه که تو انسان نیستی . تو یک فرشته ای که از اسمونا اومدی.دوستت دارم وحید خوبم

مهدیه: دوست دارم شاید هیچ وقت نفهمی و درک نکنی . روزبه گلم عاشقتم

آرزو: دوست دارم حميدرضا خيلي.

» نوشتن پیام




به او هدیه بدهید..

علاقه مندی های شما

  • با کلیک بر «افزودن به علاقه‌مندی‌ها» در انتهای مطالب، لینک مطالب مورد علاقه شما در اینجا قرار خواهد گرفت.

به او هدیه بدهید..

به او هدیه بدهید..

با هم بمانید..

همراه شوید..

معرفی کنید..

با قرار دادن بنر زیر در وبلاگ خود، عاشقانه ها را به بینندگان وبلاگ خود معرفی کنید:

عاشقانه ها