خدایا خسته ام من

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا فسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن از این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد

انتشار یافته توسط عاطفه در شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۶ با موضوع شعرهای عاشقانه
کلیدواژه‌ها:

دیدگاه شما

۱۲ دیدگاه

  1. من اشعار فروغ رو دوست دارم. قشنگ هستن اما یه مشکلی دارن. فروغ زیادی درگیر دفاع از حقوق زنان بوده انگار. خیلی زندگی زنانه رو سخت و مایه ی تحقیر خودش می دونسته. نمیدونم شاید اون زمان واقعا همینطوری بوده که فروغ نوشته. یا اینکه همسرش مرد مستبدی بوده که برای زن ارزش و حق زندگی قایل نمیشده که فروغ اینطور دیدگاهی پیدا کرده. ظاهرا از شوهرش جدا شده. پسرش رو رها کرده تا بتونه به موفقیت های خودش برسه. به نظرمن فروغ نتونست لذت واقعی زندگی رو درک کنه. نه به عنوان همسر نه به عنوان مادر که اگر واقعا می پذیرفتشون بزرگترین لذت ها رو می برد. تو اشعار فروغ یه جور بدبینی عمیق و سیاه وجود داره که وقتی آدم تو عمق اشعارش غرق می شه واقعا از زندگی و زن بودن خودش متنفر می شه. کاش فروغ اینهمه استعداد رو فقط تو این موارد صرف نمی کرد.