خدایا خسته ام من
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا فسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن از این دیوانگی ها
دیدگاه شما
ببخشید، برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید


عالی عاطفه جونم …………….مرسی
خیلی قشنگ بود عاطفه جون
شعرشو شنیده بودم خیلی زیباست

خسته نباشید،این گلهام برای رفع خستگی
بابا شاهین دستتون درد نکنه
شاهین پاسخ داده:
شهریور ۸م, ۱۳۹۱ در ۰۰:۱۵
ممنون خیلی جالب بود
سلام خیلی خسته ام برام دعاکنید
خیلی قشنک بود
متشکرم
این شعر من را به گریه انداخت…از کسی که این شعر جالب را تهیه کرده واقعا متشکرم رضا.رضایی تبریز
سلام بر شما !
شعر بسیار عالی . خوشم آمد