دل تنگ

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد چه دلازارترین

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت این گونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سر افراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

فریدون مشیری

انتشار یافته توسط زیبا در یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ با موضوع شعرهای عاشقانه
کلیدواژه‌ها:

دیدگاه شما

۳ دیدگاه

  1. قشنگ بود!
    شب از جنگل شعله ها می گذشت
    حریق خزان بود و تاراج باد
    من آهسته در دود شب رو نهفتم
    و در گوش برگی-که خاموش خاموش می سوخت-گفتم:
    مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!
    مپیچ اینچنین گرم بر خود، مپیچ!
    که گر دست بیداد تقدیر کور
    تو را می دواند به دنبال باد
    مرا می دواند به دنبال هیچ

    “فریدون مشیری”

    الناز پاسخ داده:
    ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ در ۲۲:۲۱

    یه جاشو اشتباه نوشتم: مپیچ اینچنین تلخ بر خود، مپیچ :d

  2. salam dusi,dus daram up konam ama felan beza movaghatan khak bokhore ta baad az khejalatesh darbiyam,shayadam akharin up bud bichare farzande adam,rasti deltangi ghashang bud kheili,mer30 ba inke nabudam ama sar zadi.