شراب شعر چشمان تو
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
شراب شعر چشمان تو
هوا آرام، شب خاموش، راه آسمانها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی میکند پرواز
رود آنجا که میبافند کولیهای جادو، گیسوی شب را
همان جاها، که شبها در رواق کهکشانها عود میسوزند
همان جاها، که اخترها به بام قصرها مشعل میافروزند
همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل میسایند
همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را میآرایند
همین فردای افسون ریز رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست
همین فردا، همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار میبندد
چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب میزند لبخند
قناریها سرود صبح میخوانند
من آنجا چشم در راه توام، ناگاه
تو را از دور میبینم که میآیی
تو را از دور میبینم که میخندی
تو را از دورمیبینم که میخندی و میآیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
تو را در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسمهای شیرین تورا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس!
سیاهی تار میبندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمانها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است











چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم، نه، اصلآ خوب نیست…
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ
غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم.

همه چیز را فروختم جز آن صندلی که جای تو بود !
شاید آن روز که برگشتی خسته باشی …

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید…؟

اشکهایم که سرازیر میشوند……
دیری نمی پایدکه قندیل می بندد…
عجیب سرد است هوای نبودنت

مرا ببخش که ســــاده بودنم دلت را زد…
مرا ببخش اگر عشــــق ورزیدنم چشمانت را بست…!!!
می روم تا آنان که توانا ترند… تو را به اوج
بودنــــت برسانند …

پاسخ royaye_paaak:
النا جون بابت شعرا و جمله های قشنگت ممنون

من خیلی هاشو یادداشت کردم
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۳-۲ ماه بیشتر زنده نیست
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله
و فاصله یعنی ۲ خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند
یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست
و یاد گرفتم هر چه عاشق تری
تنهاتری

باور نـمی کنـم …

خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا …
بـی نظـم چیـده باشـد !
پاسخ النا:
امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم…..
دلم به حال تنهایی خود سوخت…..
در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را……
به دست اشکهایم می سپارم …..
تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند……
میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم…..
نه به آن مفتی که تو خریدی ……
به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری و چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

پاسخ النا:
تنها رفتن در این جاده

در این جاده سرد و بی انتها
بدون کوله باری از عشق
بدون تو
دشوار است
ومن تنها تر از همیشه
خاطره های یاد تو بر دوشم سنگینی می کند
می دانم که نخواهی آمد
اما من باز هم منتظرم!
گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست
گفتم که مرا دوست نداری گلهای نیست
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئلهای نیست

پاسخ النا:
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
تا آمدن با تو خدا حافظی کنم
بغض امان نداد و خدا… در گلو شکست

چشم چشم دو ابرو …… نگاه من به هر سو
پس چرا نیستی پیشم ؟….. نگاه خیس تو کو ؟
گوش گوش دوتا گوش ….. یه دست باز یه آغوش
بیا بگیر قلبمو ….. یادم تورا فراموش
چوب چوب یه گردن ….. جایی نری تو بی من !
دق می کنم میمیرم ….. اگه دور بشی از من
دست دست دوتا پا ….. یاد تو مونده اینجا
یادت میاد که گفتی ….. بی تو نمیرم هیچ جا
من ؟ من ؟ یه عاشق ….. همون مجنون سابق

پاسخ النا:
تو را بانو نامیدم ام
بسیارند از تو بلندتر-بلندتر
بسیارند از تو زلال تر – زلال تر
بسیارنداز تو زیباتر- زیباتر
اما بانو تویی!!!
پابلو نرودا

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من؟

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من!
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

پاسخ النا:
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی :
هرگز هرگز!!!
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت!!!

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشکتمام کوچه را تر کردم
وقتی که شکست بغض تنهایی من
وابستگی ام را به تو باور کردم

پاسخ النا:
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم
بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم
اما
برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است
راست راستی رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خنده بر لب میزنم،تا کس نداند راز من
ورنه این دنیا که ما دیدیم،خندیدن نداشت!

پاسخ النا:
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
دیز آمدی ری را … باد آمد و رویا ها را با خود برد
تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار … هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!!!!
برام دعا کن عشق من،همین روزا بمیرم
آخه دارم از رفتنت بدجوری گر می گیرم
دعا بکن که این نفس تموم شه تا سپیده
کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده
این آخرین باره عزیز،دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری میری به من نگو بمون نمیر
تو میریو یه باغ سبز،درش به روت بازه هنوز
من باغ سوختم نازنین،باشه برو با من نسوز
اگه یه روز برگشتیو گفتن فلانی مرده
بدون گه زیر خاک سرد،حس نگاتو برده
گریه نکن برای من قسمت ما همینه
دستامو محکم تر بگیر لحظه ی آخرینه!

پاسخ النا:
من می ترسم پس هستم
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم !
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم !
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم !
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!
من می ترسم پس هستم

ای که می پرسی نشان عشق چیست! عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهردوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو
عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی

پاسخ النا:
آری … گلم … دلم
من ؟ من یاد گرفتم چه جوری شبها از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که عظمتتو جلا
امشبم گذشتو کسی ما رو نکشت!!
.
.
.
آری … گلم … دلم … حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سر گذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
…
تا کی مرا گریه کند؟
تا کی؟
و بکدام مرام بمیرد؟
آری گلم دلم….
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش که
برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
یادت شاد
سکوت می کنم و دیگر هیچ….

بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود
برلب ما زهر نیش مار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کار شد
عیب از مابود از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله ی سودا گران
عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟

مردم از بس زندگی تکرار شد
پاسخ النا:
عقربه های ساعت را از حرکت باز بدار
تلفن را بکش
استخوانی جلوی سگ بیانداز تا صدایش را نشنوم
بگو کسی سراغی از پیانو نگیرد
وبا نوای طبل تابوت را از جای برکند
و عزاداران را خبر کن
بگو هواپیمایی در آسمان خطوط عزا ترسیم کند
و این پیام را بگوش همگان برسان:
که او مرده است
بر گردن کبوتران سفید نوار سیاه ببند
به پلیس سر گذر بگو دستکش سیاه بر دست کند
آخر
اوشمال من بود و جنوب من
شرق و غرب زندگی من
انگیزه هر روزه ام و خیال خوش هر روزه ام
او ظهر من بود و نیمه شبم
در خیالم می گفتم عشق را پایانی نیست!
اشتباه می کردم
دیگر نمی خواهم چشمم به برق ستاره ای روشن شود
همه را دور کن
رخ ماه را بپوشان و به خورشید بگو به سیاهی باز گردد
چرا از این پس چشم به دیدنشان نخواهم گشود
…..او رفت…..

می پرسی:چه کار می کنی؟
می گویم:به آینده فکر میکنم!
می گویی:آینده؟
می گویم:
آ:آری،کاش
ی:یک بار
ن:نشان بدهی
د:دوستم داری
ه:همین!!!

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید
اندرون دل من یک قلم تاک زنید
پاسخ النا:
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد
برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟
گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم
پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی
به خود هموار کنی
(کارو)

به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من؟
یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟
خنده دار است بخند…

پاسخ النا:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
سکوتم را نکن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن خرمن
من آن انبار باروتم
که با آواز یک کبریت آتش می شوم یکسر

پاسخ النا:
فریاد از سیمین بهبهانی
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی

پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟
نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کن
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برایید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس گه بر گنج شما پرده شمایید
پاسخ النا:
پشت ِ سر ُ نگا نکن، تا نبینی که میشکنم!/یغما گلرویی
برو! سفر بخیر، عزیز! یار ِ همیشگی ت منم!
پشت ِ سر ُ نگا نکن! دیدنی نیست گریه ی من!
وقتِ خداحافظی مون، یه حرف ِ آفتابی بزن!
بگو همیشه با منی! تا آخرین فصل ِ سفر!
بگو! بگو تا خون نشه، این دل ِ زار ِ در به در!
سفر بخیر! عزیز ِ دل!
گردنه ها پُر خطر ِ!
ببین که از هق هق ِ من،
شونه ی واژها ها تر ِ !
برای برگشتن ِتو باید کدوم شعر ُ سرود؟
باید کدوم ترانه ر ُ از کف ِ لحظه ها رُبود؟
باید کدوم قصیده ر ُ به دست ِ قاصدک سپرد؟
باید که از تو آسمون چَن تا ستاره رُ شمرد؟
بگو همیشه با منی، تا آخرین سطرِ صدا!
بگو تا این ترانه ر ُ پر کنم از خاطره ها!
سفر بخیر! عزیز ِ دل!
گردنه ها پر خطر ِ!
ببین که از هق هق ِ من،
شونه ی واژه ها تر ِ!

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت:زین معیار اندر شهر ما
یک مسلمان هست،آن هم ارمنی است!
پروین اعتصامی

پاسخ النا:
ستاره دیده فروبست وآرمید، بیا
فروغ نوربه رگ های شب دوید، بیا
زبس به دامن شب ،اشک انتظارم ریخت،
گل سپید شکفت وسحردمیدبیا
شهاب یادتو،درآسمان خاطرمن
پیاپی ازهمه سو،خطﱢ زرکشید ،بیا
زبس نشستم وباشب حدیث غم گفتم
زغصه رنگ من ورنگ شب پریدبیا
به وقت مرگم، اگرتازه می کنی دیدار
به هوش باش که هنگام آن رسیدبیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحردانه دانه چید بیا
امید خاطر(سیمین )دل شکسته تویی!
مرامخواه زین بیش ناامید بیا!
یه حرفایی همیشه هست
که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفای تلخی که
مثه شعر فروغ زیباست
از اون حرفا که یک عمره
به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفای بی پرده
شبیه شعری از شاملو
از اون حرفا که می ترسی
از اون حرفا که باید زد
از اون درد دلای خوب
از اون حرفای خیلی بد
نگفتم و نمی گم ها
حقیقتهای پنهونی
از اون حرفا که میدونم
از اون حرفا که میدونی
به زیر سقف این خونه
منم مثله تو مهمونم
منم مثله تو میدونم
تو این خونه نمیمونم
یه حرفایی همیشه هست
که از درد توی سینه است
مثه رپ خونیه شاهین
پر از عشق و پر از کینه است
پر از ناگفته هایی که
خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاغت نمیاره
همه حرفامونو میگه
به زیر سقف این خونه
منم مثله تو مهمونم
منم مثله تو میدونم
تو این خونه نمیمونم

مگسی را کشتم!
نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم!
زنده یاد حسین پناهی

لالا لالا بخواب دنیا خسیسه
واسه کمتر کسی خوب مینویسه
یکی لبهاش همیشه غرق خنده اس
یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه…!

یک روح پراز بهانه دارم … برگرد!
یک عالمه عاشقــانه دارم … برگرد!
با اینکه دلیل رفتنت ” مــــــن ” بودم
یک خواهــش کودکــانه دارم برگرد!!!

نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد
نگو کفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
که در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بویید
و این احساس شیرینی است
نگو کفر است
که کفر این است
که ما از بیکران مهربانیها
برای خود
خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
که در هر خانه ای آخر خدایی هست
نگو کفر است
اگر من کافرم !! باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
که ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو کفر است
که سوگند یاد کردم من
به خاک و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
در جلسه امتحان عشق
من مانده ام و یک برگه سفید!!!
یک دنیا حرف نا گفتنی!!!
و یک بغل تنهایی و دلتنگی…
درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!!!
در این سکوت بغض آلود
قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند!
و برگ سفیدم
عاشقانه قطره را به آغوش می کشد!
عشق تو نوشتنی نیست…
در برگه ام , کنار آن قطره
یک قلب کوچک می کشم !
و , وقت تمام است!!!
برگه ها بالا…

امروز دوباره متولد شدم…
چشمانم باز است !
می بینم:
یعنی من میدانم ساعت ۲۰و۲دقیقه بامداد است…
زمین را اینگونه دیدن چه زیباست…
من
در آغوش دختر جوانی هستم که به او پرستار میگویند…
طفلکی می خندد نمی داند به او نظر دارم…
مرا سپرد به مادرم مادرم مادرم
مادر شد ولی تنهاست هنوز هم تنهاست.
به پدر تبریک می گویند و او شادی خود را نشان میدهد…
مادر سکوت کرده است!
چرا؟
نه ، اینکه نخواهد نتواند که بخند د…
و مرا بازهم درآغوش می گیرد.
دختر جوان
دستبند شناسائی را برای بار چندم به مچ دستم می بند ند…
غافل ازاینکه من ، بازهم گم میکنم مرا!
گفته بودم :
به دنیای شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد…
در خیابان راه نخواهم رفت…
دست دوستی نخواهم داد…
پول را لمس نمی کنم…
نه
هیچ وقت من را نمیفروشم!

یک نفر هست که از پنجرهها
نرم و آهسته مرا میخواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم میماندیک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست
مثل لحظات خوش کودکیام
پر ز عطر نفس شببوهاست
یک نفر هست که چون چلچلهها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم میروید
آسمان، باد، کبوتر، باران
قصهاش را به زمین میگوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا میخواند

پاسخ Mehrdad:
روزگارم بد نیست غم کم میخورم
کم که نه هر روز کمکم میخورم
عشق از من دورو پایم لنگ بود
غیمتش بسیار دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود
چند روز یست که حالم بد نیست
حال ما از این و آن پرسید نیست
گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یک غزل آمدوحالم را گرفت
مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
پاسخ Mehrdad:
وقتی دلم می گیرد
می نویسم برای تو
ولی همه می خوانند الی تو…
از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن

تنها برای مبارزه، مبارزه با سکوت
فریاد میکشم از اعماق قلبم بر ساحل دریای نیلگون چشمانت
در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را میبینم
آرام شکست می خورم
و سکوت دنیایم را در بر میگیرد
من بودم و
تو
و یک عالمه حرف…
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد…

پاسخ Mehrdad:
النا جووووون خیلی قشنگ بود…:-)

پاسخ النا:
بی هیچ صدائی می آیند

زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و…
بی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـاا …
پاسخ کیمیا:
النا عاشقتم خیلی قشنگ بودن مرررررررررررررررررررررررررررررسی ابجی
نه چتر با خود داشتی
نه روزنامه
نه چمدان
…
عاشقت شدم!
از کجا باید می فهمیدم مسافری؟…

خیلی سخته خیلی سخته از عشق یه نفر بسوزی اما نتونی بهش بگی خیلی سخته یه مدت با یکی باشی به خیال اینکه دوست داره اما بعد بفهمی اینا همش ساخته ذهن خودت بوده و اصلا از اول عشقی وجود نداشته اون موقع است که می شکنی نمی دونی چی کار کنی از یه طرف دلت پیش اونه از یه طرف می دونی که دوست نداره مجبوری به اون فکر نکنی چی کار می کنی اون موقع است که یاد این شعر می افتی:

اونی که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر وخیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه راهی ندارم
حرفهایم گاهی
طعم تلخی دارند
مثل عطر ِ خوش ِ
روی پیرهنت…

این شعرها دیگر برای هیچکس نیست! در دلم انگار جای هیچکس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچکس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست من میروم هرچند میدانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست

به من تکیه کن؛ من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی!تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی!خود را،تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی،از آن بگیری،هرچه می خواهی از آن بسازی،هر گونه بخواهی باشم!از این لحظه مرا داشته باش!(دکتر شریعتی)
نفسی دعا بخوان از ته دل.
پی قافیه نباش.حرف دل خود شعری است که خدا خدای آن قافیه است
و تمنای نگاهت وزنش و غمی به وسعت مشرق زمین مفهومش
راستی گریه یادت نرود شعر بی موسیقی بیمار است…
همیشه به خاطر داشته باش
آبی عشق , با کنایه ها زرد نمی شود .
که حتی اگر چنین شود ….
حاصلی جز سبزی نخواهد داشت !!!
من دیر زمانیست ،
خدا را در آغوش فشرده ام !
من سال ها
در بهشت می زیسته ام
بی تردید ، بی دلهره ، بی عذاب ِ کارهای نکرده
من سال هاست که دیگر …
به گناه اعتقادی ندارم !!!
حسادت نکن ان چه بعد از تو بغل گرفتم زانوی غم است
آب در هاون کوبیدن است …
اینکه من شعر بنویسم و تو فال قهوه بگیری .
وقتی ؛ آخر همه ی شعرهای من …
تــو می آیی ؛
و تــهِ همه ی فنجان های تو …
من میـــروم .
(مهران پیرستانی)
به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند
{ اُرد بزرگ}

مرابه توهیچ تملکى جزاین نیست،که همواره دلم براى مهربانیت تنگ میشود

پاسخ sara:
تو آنجا…
من اینجا…
نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند…
پاسخ elena:
=(( :-s
تنهای قشنگترین حس دنیاست ، چون برای داشتنش نیاز به هیچکس نداری !

نداشتن تو یعنی دیگری تو را دارد نمیدانم نداشتنت سخت تر است یا تحمل این که دیگری تو را دارد ! :(
